تبليغاتX
گلایه های کفر!!

 

اینجا واسم جز غم و اندوه و ناراحتی هیچی نداشت ...
هیچی!!!

می بندمش!!!
اما اسباب کشی می کنم به یه خونه ی جدید ...
جایی که از سیاهی خبری نباشه ...
جایی که گلایه نداشته باشه ...
جایی که " آرامش ازل شاید که باز ، باز آید او ..."

 

باشد که هرگز خواب بد فردای نیامده نبینیم!
آمین!

 

اینم خونه ی جدیدم : http://7castlekhatoon.blogsky.com/

 

به امید روزایی که سیاه از بین رنگاشون حذف شده باشه ...

میبینمتون!

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 4:54 PM توسط خاتون |

…now he is gone , I don’t know why

N till this day , sometimes I cry

He didn’t even say goodbye

He didn’t take time to LIE

Bang bang

He shot me down

Bang bang

I hit the ground

Bang bang

That awful sound

Bang bang

My baby … shot me …DOWN

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 11:8 PM توسط خاتون |


دلت دریاییست ...

با کلی پری های رنگ و وارنگ!!!

 

خوش به حالت!!!

 

پ.ن : ما رو باش دل به کی بستیم؟!...چشم به راه کی نشستیم؟!...

تف تو مرام این دنیا و آدماش!!!
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف!

+ نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 2:37 PM توسط خاتون

و من میخندم!... از ته دل !
همانطور که می سوزم ... از ته دل !...به همان فجاعت!
چیستی تو؟!...چیستی که اینگونه بیتاب می شود سرانگشتان طلایی احساسم برای غلتیدن روی پوست سخت دلت؟!
کیستی تو؟!...کیستی که بیتاب می شود حریق تنم برای بلعیدن ِ تمامی  ِ تمام  ِ تو؟!
عجیبم است نازنین!!...عجیبم است ...!
مستی  ِ چشمانت هوشیاریم را در قعر دریای دلت مدفون ساخت ...
به همین سادگی!!!
و شاید تقدیر ِ ما در آن روز سرد پائیزی  ِ سالهای کودکی و عشق ، چیزی جز این نبود که نوشته شد!!!

و حال این منم که باور دارم :

              " زندگی شاید همین باشد ..! "

 

 

پ ن :

         تمام  ِ من به نام  ِ تو
         با تو تمام می شوم...
         بی تو تمام می شوم ...!

 

+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 0:22 AM توسط خاتون |

های ایهاالناس!
این مرد ، همان مرد رویاهایم بود که با تریلی تمامی رویاهایم را لــــــــــــــــــــــه کرد!!

 های مردم!
این مرد ، همان شاهزاده ی سوار بر اسب شبانه های کودکانه ام بود که زیر سمهای اسبش مرا درو کرد ...
و حتی نایستاد بلکه مُردنم را ببیند!!

 و اکنون این منم که دقیقه های اولیه ی نبودش را به حراج می گذارم!!

 

خلاصم کنید!!!

 

 

پ.ن : پی نوشت دارد ... ساعتها و قرن ها حرف دارم ... اما حوصله ...هیچ!!

 

در آن سوی پل پیوند تویی با خنجری در مشت ...
بدین سو مانده پا در گل ، منم با خنجری در پشت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 0:31 AM توسط خاتون |

آری ... حقیقت دارد ...

لیلی که می شوی ...

مجنونت را میــــــــــــــــبرند!!!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 9:23 PM توسط خاتون |

شب بود ...
همه جا تاریک ... آسمون پراز ستاره ... جاده خلوت ...
پسرک میروند ... دخترک اما ، سرش رو پاهای پسرک ، ستاره ها رو میشمرد ...
خواننده هم به طرز غریبی اصرار داشت که : " قبله یعنی حلقه ی چشم مستت ... ضریح اونه که دست بزنم به دستت ... "
دست پسرک تو دست دخترک بود ...

 

کاش اون شب ، اون آهنگ ، اون جاده ، هیچ کدوم ته نداشت ...

همین!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 9:59 PM توسط خاتون |

 

کنعان می بینیم ... چی توز موتوری می خوریم ...و در دل آرزو می کنیم کاش ما هم یک شوهر پولدار خوشتیپ عاشق داشتیم که طلاقش می دادیم!!!

کنعان می بینیم ... چی توز موتوری می خوریم ... و به زندگی " مینا " ی فیلم می خندیم ... منتها خنده ی ما کمی آبکی می باشد و چشمانمان را خیس می کند ...

کنعان می بینیم ... چی توز موتوری میخوریم ... و دلمان برای فوتبال بازی کردن "رادان" قنج می زند !!! ( غنج یا قنج؟! )...به این فکر می کنیم که چـــــقدر قد و بالای" رادان" ما را یاد یوسف گمگشته مان می اندازد...یاد بدبختیهایمان می افتیم...

کنعان می بینیم ... و به این نتیجه می رسیم که چقدر آن " گاو " دقیقه ی 75 فیلم به ما شباهت دارد!... همانی که یک " بی . ام . و " سوار خوشتیپ زیرش می گیرد ...

کنعان می بینیم ...و ناگهان به این نتیجه می رسیم که " بی . ام . و " سوار ما حتی نایستاد تا ما را از زجر کش شدن خلاص کند...و حتی پس از چندی متوجه می شویم که " بی . ام . و " سوار ما اصلا " بی . ام . و " نداشت!!!!

در دل احساس حسادت عجیبی نسبت به " گاو " دقیقه ی 75 فیلم احساس می کنیم ... قسمتهای درونی ما احساس گُر گرفتگی دارند ...به این نتیجه می رسیم که اصلا شباهت خاصی میان ما و " گاو " دقیقه ی 75 فیلم مشاهده نمی شود ...

دیگر کنعان نمی بینیم ...حسرت می خوریم که حتی یک درخت گیسو در این اطراف پیدا نشد که ما جیب مانتو ی خودمان را جِر بدهیم و برای مراد گرفتن به یکی از شاخه های شلوغش ببندیم ... !

 دلمان گر می گیرد...

 کنعان ما یوسفش را گم کرد...
یوسفش... نمی دانم ... مُرد؟!؟!
...نمی دانم ...

غم می خوریم...
اما هنوز هم دلمان برای فوتبال بازی کردن " رادان " غش می رود ....

 

 پ . ن : خل شدم ....
همین!!

 خل شدم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 5:37 PM توسط خاتون |

عشق اول فقط یه خاطره است..
عشق بعدی همان ِ فاجعه است ...

 


شدم عین اون صفحه سفیده ی  وسط کتاب شعرت!!!...همون که تو اوج شعر که ورق زدی و یهو دیدی سفیده ، بقیه ی شعر با تو بود!!!.....حالا من چکار کنم؟!؟!

 بقیه ی پست حذف شد!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 0:8 AM توسط خاتون |

تقصیر خودته...
اگه یه کوچولو هوامو داشتی کار به اینجا نمی کشید!!!

دلم هوس اون هوای ملس ساعت ۳ صبح رو کرده ، وقتی نشسته باشم روی در ماشین ، شالمو درآورده باشم و باد تموم موهامو پریشون خودش کرده باشه و یه راننده ی خوب هم با سرعت ۷۰ تا توی کوچه پس کوچه های شهر برونه...برونه و منو بسپاره دست باد...برونه و هی به بچگیام بخنده...برونه و نفهمه که شالم افتاده که دعوام نکنه که " شالتو بپوش! " ...برونه ...برونه... برونه...

 

باد میاد!!!


 

+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 11:1 PM توسط خاتون |

سایه ی من خیلی پررنگ تر و دقیق تر از جسم حقیقی من بدیوار افتاده...سایه ام حقیقی تر از وجودم شده...شبیه جغدی شده که با حالت خمیده نوشته های مرا میخواند!...حتما او خوب میفهمد...فقط اوست که میتواند بفهمد


از گوشه ی چشمم که به سایه ام نگاه میکنم..........میترسم!!!