اینجا واسم جز غم و اندوه و ناراحتی هیچی نداشت ...
هیچی!!!
می بندمش!!!
اما اسباب کشی می کنم به یه خونه ی جدید ...
جایی که از سیاهی خبری نباشه ...
جایی که گلایه نداشته باشه ...
جایی که " آرامش ازل شاید که باز ، باز آید او ..."
باشد که هرگز خواب بد فردای نیامده نبینیم!
آمین!
اینم خونه ی جدیدم : http://7castlekhatoon.blogsky.com/
به امید روزایی که سیاه از بین رنگاشون حذف شده باشه ...
میبینمتون!
…now he is gone , I don’t know why
N till this day , sometimes I cry
He didn’t even say goodbye
He didn’t take time to LIE
Bang bang
He shot me down
Bang bang
I hit the ground
Bang bang
That awful sound
Bang bang
My baby … shot me …DOWN
دلت دریاییست ...
با کلی پری های رنگ و وارنگ!!!
خوش به حالت!!!
پ.ن : ما رو باش دل به کی بستیم؟!...چشم به راه کی نشستیم؟!...
تف تو مرام این دنیا و آدماش!!!
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف!
و من میخندم!... از ته دل !
همانطور که می سوزم ... از ته دل !...به همان فجاعت!
چیستی تو؟!...چیستی که اینگونه بیتاب می شود سرانگشتان طلایی احساسم برای غلتیدن روی پوست سخت دلت؟!
کیستی تو؟!...کیستی که بیتاب می شود حریق تنم برای بلعیدن ِ تمامی ِ تمام ِ تو؟!
عجیبم است نازنین!!...عجیبم است ...!
مستی ِ چشمانت هوشیاریم را در قعر دریای دلت مدفون ساخت ...
به همین سادگی!!!
و شاید تقدیر ِ ما در آن روز سرد پائیزی ِ سالهای کودکی و عشق ، چیزی جز این نبود که نوشته شد!!!
و حال این منم که باور دارم :
" زندگی شاید همین باشد ..! "
پ ن :
تمام ِ من به نام ِ تو
با تو تمام می شوم...
بی تو تمام می شوم ...!
های ایهاالناس!
این مرد ، همان مرد رویاهایم بود که با تریلی تمامی رویاهایم را لــــــــــــــــــــــه کرد!!
های مردم!
این مرد ، همان شاهزاده ی سوار بر اسب شبانه های کودکانه ام بود که زیر سمهای اسبش مرا درو کرد ...
و حتی نایستاد بلکه مُردنم را ببیند!!
و اکنون این منم که دقیقه های اولیه ی نبودش را به حراج می گذارم!!
خلاصم کنید!!!
پ.ن : پی نوشت دارد ... ساعتها و قرن ها حرف دارم ... اما حوصله ...هیچ!!
در آن سوی پل پیوند تویی با خنجری در مشت ...
بدین سو مانده پا در گل ، منم با خنجری در پشت ...
آری ... حقیقت دارد ...
لیلی که می شوی ...
مجنونت را میــــــــــــــــبرند!!!
شب بود ...
همه جا تاریک ... آسمون پراز ستاره ... جاده خلوت ...
پسرک میروند ... دخترک اما ، سرش رو پاهای پسرک ، ستاره ها رو میشمرد ...
خواننده هم به طرز غریبی اصرار داشت که : " قبله یعنی حلقه ی چشم مستت ... ضریح اونه که دست بزنم به دستت ... "
دست پسرک تو دست دخترک بود ...
کاش اون شب ، اون آهنگ ، اون جاده ، هیچ کدوم ته نداشت ...
همین!!!
کنعان می بینیم ... چی توز موتوری می خوریم ...و در دل آرزو می کنیم کاش ما هم یک شوهر پولدار خوشتیپ عاشق داشتیم که طلاقش می دادیم!!!
کنعان می بینیم ... چی توز موتوری می خوریم ... و به زندگی " مینا " ی فیلم می خندیم ... منتها خنده ی ما کمی آبکی می باشد و چشمانمان را خیس می کند ...
کنعان می بینیم ... چی توز موتوری میخوریم ... و دلمان برای فوتبال بازی کردن "رادان" قنج می زند !!! ( غنج یا قنج؟! )...به این فکر می کنیم که چـــــقدر قد و بالای" رادان" ما را یاد یوسف گمگشته مان می اندازد...یاد بدبختیهایمان می افتیم...
کنعان می بینیم ... و به این نتیجه می رسیم که چقدر آن " گاو " دقیقه ی 75 فیلم به ما شباهت دارد!... همانی که یک " بی . ام . و " سوار خوشتیپ زیرش می گیرد ...
کنعان می بینیم ...و ناگهان به این نتیجه می رسیم که " بی . ام . و " سوار ما حتی نایستاد تا ما را از زجر کش شدن خلاص کند...و حتی پس از چندی متوجه می شویم که " بی . ام . و " سوار ما اصلا " بی . ام . و " نداشت!!!!
در دل احساس حسادت عجیبی نسبت به " گاو " دقیقه ی 75 فیلم احساس می کنیم ... قسمتهای درونی ما احساس گُر گرفتگی دارند ...به این نتیجه می رسیم که اصلا شباهت خاصی میان ما و " گاو " دقیقه ی 75 فیلم مشاهده نمی شود ...
دیگر کنعان نمی بینیم ...حسرت می خوریم که حتی یک درخت گیسو در این اطراف پیدا نشد که ما جیب مانتو ی خودمان را جِر بدهیم و برای مراد گرفتن به یکی از شاخه های شلوغش ببندیم ... !
دلمان گر می گیرد...
کنعان ما یوسفش را گم کرد...
یوسفش... نمی دانم ... مُرد؟!؟!
...نمی دانم ...
غم می خوریم...
اما هنوز هم دلمان برای فوتبال بازی کردن " رادان " غش می رود ....
پ . ن : خل شدم ....
همین!!
خل شدم ...
عشق اول فقط یه خاطره است..
عشق بعدی همان ِ فاجعه است ...
شدم عین اون صفحه سفیده ی وسط کتاب شعرت!!!...همون که تو اوج شعر که ورق زدی و یهو دیدی سفیده ، بقیه ی شعر با تو بود!!!.....حالا من چکار کنم؟!؟!
بقیه ی پست حذف شد!!!
تقصیر خودته...
اگه یه کوچولو هوامو داشتی کار به اینجا نمی کشید!!!
دلم هوس اون هوای ملس ساعت ۳ صبح رو کرده ، وقتی نشسته باشم روی در ماشین ، شالمو درآورده باشم و باد تموم موهامو پریشون خودش کرده باشه و یه راننده ی خوب هم با سرعت ۷۰ تا توی کوچه پس کوچه های شهر برونه...برونه و منو بسپاره دست باد...برونه و هی به بچگیام بخنده...برونه و نفهمه که شالم افتاده که دعوام نکنه که " شالتو بپوش! " ...برونه ...برونه... برونه...
باد میاد!!!